پناهگاه واژه ها و روایت های

بهنام علّامی

پرسه در اقلیم شعر و داستان

«اینجا قلمرو واژه‌هاست؛ فضایی برای مکاشفه در لایه‌های پنهان زیست انسان معاصر، روایت رنج‌ها، امیدها و دغدغه‌های اجتماعی و عاشقانه‌ای که در قالب شعر و داستان جریان یافته‌اند. خوش آمدید به دنیای کلمات.»

خواندنی‌های تازه؛ از شعر و داستان تا توییت

  • غیاب تو
    اطلس ایران هخامنشی روی همان صفحه‌ای باز است که خطوط مرز، تاخورده‌اند؛ و شاهنامه روی یک سطر از فردوسی، بی‌آنکه کسی خوانده باشدش. بی‌آنکه اسمی ببرم، غیاب تو همین مختصات در تهران است.   بهنام علامی
  • چند سانتی متر سایه
    لیوان خالی روی میز است و کتاب‌ها در خواب کلمات. تو بی‌اسمی روی کاغذ، در چند سانتی‌متر سایه ایستاده‌ای. نه حرف می‌زنی، نه جا خالی می‌کنی. تاریکی که ادامه پیدا کند، انگشتانم به شانه‌ات می‌رسند— ملموس‌تر از چوب، و واقعی‌تر از تمام دروغ‌هایی که کاغذها به خورد ما داده‌اند. بهنام علامی
  • حروف صامت
    صدا بودم چون تو گوش می‌دادی. حالا که خاموشی، الفبا چند دندان کشیده‌شده است روی زمین؛ حروفی صامت که دیگر به هیچ دهانی برنمی‌گردند. بهنام علامی
  • معاینه
    چیزی تیز هر روز راهش را میان استخوان‌های ما پیدا می‌کند. این شعر کاغذ رسمی استکهلم نیست، جایزه نوبل هم نمی‌گیرد؛ فقط چند کلمه است روی تن هر که زخمی‌ست. تا مشخص باشد این همه آدم ایستاده از کجا نشانه رفته‌اند. بهنام علامی
  • سنگ کفش
    نامت توی دهانم مانده است؛ مثل تکه سنگی در گلوی یک دیوار. نمی‌گویمت. چیزهایی هست که اگر به زبان بیایند می‌میرند. اما تو همان سنگ کفشی، همان درد کوچکی که هر بار نفس می‌کشم، یادم می‌آورد هنوز زنده‌ام؛ میان این همه مردن روزمره. بهنام علامی
  • تو را دوست دارم
    تو را دوست دارم نه به سان قافیه‌ای خسته در غزل، و نه آن‌گونه که ماه سطح صاف آب را خط می‌اندازد. تو را مثل یک خطای کوچک در نقشه‌برداری، مثل پیچی که شل شده است زیر داشبورد ماشینی که راه افتاده دوست دارم؛ همین‌قدر بی‌هوا، همین‌قدر در خطر.   بهنام علامی

برخی آثار منتشر شده