سنگ کفش
نامت
توی دهانم مانده است؛
مثل تکه سنگی
در گلوی یک دیوار.
نمیگویمت.
چیزهایی هست
که اگر به زبان بیایند
میمیرند.
اما تو
همان سنگ کفشی،
همان درد کوچکی
که هر بار نفس میکشم،
یادم میآورد
هنوز زندهام؛
میان این همه مردن روزمره.
بهنام علامی
