شعر

خاک
این لکّه ی تیره
این آشوبِ ننگینِ نجاتبَخش
از گناهانِ بیگُناه
این وَصله ی ناجور
شبیه به هیتلر
که با چکانَنده ای فکرها را
سوراخ می کُنَد
و
آفتابی که تاریکخانه ی پیاده روها را
اِفلیج قدم میزَنَد

آبهای نیلگون پرواز می کُنند تا فُرود آیَند
اَبرها، همبستَر با فروپاشی…
و
بادبادکهای کودکی، کوچ کرده اند که
رنگی برایِشان تعریف نشده.

دُرست مثلِ جُمعه ها که
فِلِسطین به دزدی می آیَد
و در خانه ی ما نماز می خوانَد
وقتی خدا
خون بَهای خَرها را پاداش می دَهد
و
بَذر در دشتها می کارَد…
خوشبِحالِ بُزها که گرسنه نمی مانَند
این
اولین جَنگِ خواهرم
با کاغذهایَش بود که انقلاب کرد
و
واژه های نِرودا در
شُعله های شمع
آزاد از بَردِگیِ بَرگ…
آه…
این مَردُم چِقَدر حرف می زَنندُ هِی
باروت از جیب هایشان می ریزَد
بر زمینی که آبِستنِ دیکتاتورهاست
که پِدَرانِشان
کارخانه های طَناب بافی دارند
و
سَردخانه ها چه میزبانانِ سَلّاخی که
پوستِ نارِنجَک ها را می کَنند
و رویِ دارِ قالی ها پَهن.

این
نِگاه های مردی از پُشتِ عِینک است
که عَموزاده هایَش
تارهای آهنین می دوزَند
و بَختَک، سوار بَر خانه ی عَنکَبوت ها

این آغازِ آستانه ی دردِ من در
درازای خیابانی ست که
گُربه ها بدونِ کفش قَندیل هایش را
بالا می رَوَند تا دوستِ مَردُمی شوند
که هِی حرف می زَنندُ هِی باروت
از جیب هایِشان می ریزَد…


الناز_آفاق

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *