معین دهاز، شعرهایی که نباید نخواند
“تنها نقطه روشنْ سنگم می زند سطل می اندازد، چیزی از من بیرون می کشد دوست دارم همین حالا گریه کنم برای همه چیز برای همین حالا اما رنج رمقی برای ابراز ندارد سرانجام ناشناسی را می بینم دختری کوچک به سویم می آید گفتم: «… با من بازی می کنی؟» گفت: «سردمه… خیلی… بابا»…
