مکالمه با تاریکی
از این رنج به آن بدبختی؛ خسته، تبدار، مثل آدمهای کتابهای داستایوفسکی راه میرویم تا ببینیم ته این جاده چه چیزی باقی مانده است. روزها سنگیناند و تن، اتاقیست که هر صبح یک آجر از دیوارهایش کم میشود. با این همه، چراغ را روشن میکنم؛ تا تاریکی دقیقتر ببیند چه کسی دارد تمام میشود. …
