استخوان ترقوه
نامت
در دهانم جا نمیشود؛
مثل شعری در کتابی توقیفشده.
و در این ساعت تاریک،
صدای دو نبض لرزان
دیوارهای اتاق را میتراشد؛
انگار هر نفس
جرم تازهای باشد.
کسی چه میداند
گرمای تن تو
روی استخوان ترقوه،
کدام قاعدهی این مملکت را
شکسته است.
بهنام علامی
