مکالمه با تاریکی

از این رنج به آن بدبختی؛

خسته، تب‌دار،

مثل آدم‌های کتاب‌های داستایوفسکی

راه می‌رویم

تا ببینیم ته این جاده چه چیزی باقی مانده است.

روزها سنگین‌اند

و تن، اتاقی‌ست

که هر صبح

یک آجر از دیوارهایش کم می‌شود.

با این همه،

چراغ را روشن می‌کنم؛

تا تاریکی

دقیق‌تر ببیند

چه کسی دارد تمام می‌شود.

 

بهنام علامی

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *