سکوت تا کمر
سنگین بودی؛
صندلی اضافهای در گوشهی اتاق،
تکهای آهن
که در برف زنگ میزند.
آنقدر نگاهت کردم؛
که آینه ترک خورد،
عقربهها از کار افتادند
و دستهایم،
دو شاخهی خشک شدند
که باد آنها را میشکست.
پرندهها رفتند،
سکوت تا کمر در تن نشست،
و من فهمیدم
هیچکس به اندازهی خاطرهای که نیست،
به آدم نزدیک نیست…
بهنام علامی
