بی سرزمین

چراغ اتاق را خاموش کردند؛
نقشه‌ی شهر را از دیوار کندند
و روی میز نوشتند:
«مساحت خاک تمام شده است.»

ما را از جدول‌ها بیرون انداختند،
از پنجره‌ها،
از دکمه‌های پیراهن خودمان.

و من
تو را در جیب بارانی‌ام پنهان کردم
تا بی‌سرزمین نمانیم.

بهنام علامی

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *